یادش بخیر یه روزبادوستی رفته بودم بازار
دوستم گفت بیابریم ساندویچ بخریم من گشنمه
خلاصه رفتیم مغازه ساندویچی یه پسر علاف هم اونجا بود دوسم به فارسی رو به ساندویچی کرد گفت دوتا ساندویچ یکی همبرگری ویکی هم سوسیس بندری بده پسره گفت توکه بلوچی چرا فارسی صحبت میکنی اگه تو فارسی بلدی منم انگیلسی بلدم(جنبه نداره دیگه نمیذاره یکم کلاس بذاره) منم همچین خندم گرفته بود که نزدیک بود روده بار شم خلاصه رفتیم نشستیم روصندلی حالا هرچه مینشینیم میبینیم از ساندویچ ها خبری نیست تازه ساندویچیه میگه شما چیزی میخواین بگو بیچارهاون موقع داشته با تلفن صحبت میکرده اصلا نشنیده ...
یکم دیگه نشستیم که اون پسره ساندویچ ها رو آورد گفت دیگه چیزی لازم ندارین دوستم هم گفت دوتا نوشابه سیاه پسره باز خواست مزه پرونی کنه گفت سیاه یا مشکی
خلاصه بعدش منم گفتم بهتره بریم ساندویچ ها رو خونه بخوریم
دوستم میخواست جایی ثبت نام کنه دوتاعکس کم داشت باهم رفتیم عکاسی به عکاسیه گفت از این کارت دوتا عکس دیگه کپی بگیر عکاسیه گفت از چهارتاکم تر نمیشه دوستم گفت باشه پس یکی بده
یه روز تو خوابگاه نشسسته بودیم وآهنگ گوش میکردیم که یهو ریس خوابگاه اومد همه بچه های اتاق ما گوشیاشون رو قایم کردن رئیس خوابگاه رفت اتاق کناری ما وبچه های اون اتاق رو جمع کرد ودر از داخل قفل کرد و کیف ووسایل همه بچه های اتاق کناری رو گشت وهر کس که وسایل آرایشی وگوشی داشت ازشون گرفت با خودش برد و گفتشون باید خانوادشون رو خبر کنن تا بیایند تکلیفشون رو روشن کنه ...اونا هم میخواستن که مارو لو بدن ولی ما تهدیدشون کردیم اونا هم ترسیدن چیزی نگفتن..
یه شب میخواستم بزنگم به دوستم زهراشماره اش باشماره یکی ازآژانس ها شبیه بود فقط برعکسش اون بود زنگ زده ام به آژانس میگم الو سلام زهرا اینجاست میگه کی گفتم زهرا یهو فکر کردم اشتباه زدم گفتم خونه آقای...؟ گفت نه اشتباه گرفتی اینجا آژانسه منم فوراقطع کردم(مااینیم چکارمیشه کرد)
یه روز دختر دایی ام بهم اس دادگفت شماره مدرسه شما رو اس کن منم شماره رو اس کردم بعدم گوشی ام رو گذاشتم رفتم دنبال کاری وقتی برگشتم دیدم برام اس اومده نگاه کردم دیدم دختر دایی ام اس داده خاک توسرت این که شماره آژانسه منم ازخواهرم پرسیدم دوباره فرستادم(اتفاقا اینم همون آژانس بود ولی شماره ی دیگش)
یه روز باداداشم نشسته بودم که یهو صدای درروشنیدم رفتم درباز کردم یه خانم بود فکردم اومده گدایی
داداشم پرسید: کیه؟
منم گفتم :گداه پول خوردداری ؟
داداشم گفت :نه ندارم..
منم رفتم بهش گفتم: شرمنده پول نداریم مامانم خوابه!!
زنه خندیدوگفت:خاک توسرت منکه گدا نیستم اومدم دنبال لباسم داده بودم به مامانت تا باچرخ خیاطی بدوزه
منم خیلی ضایع شدم ها
زنگ ورزش بادبیرمون بسکتبال بازی میکردیم که یهو توپ خورد توسر دبیرمون بعدشم دبیرمون برخورد کرد بادیوار وقتی که بلند شد گفت:وای همتون رو دارم چهارتا چهارتا میبینم
یکی از بچه های کلاسمون که شوخ بود گفت:اشکال نداره ماهم شمارو چهارتامیبینیم
چندروزپیش که ازدانشگاه برگشتم چادربا جورابامو کشیدم بعدبا مانتو رفتم بیرون بعدش باخودم گفتم الان که حوصله دارم برم چادر مقنعه باجورابامو بشورم اومدم ببرمشون ولی هرچه گشتم مقنعه رو پیدا نکردم بیخیال شدم رفتم فقط چادر باجورابامو بشورم که یهو مقنه ام که توسرم بود اومد جلوم ..!!!
باخودم گفتم :من دیگه کیم مقنعه توسرمه اون وقت برای پیداکردنش تمام اتاقو بهم ریختم
ابتدایی بودم یک امتحانی داشتیم دوستم بجای اینکه ازم بپرسه وحشت رو چطورمینویسند ؟
پرسید حشمت رو چه جوری مینویسند؟
خرید عینک ویفری
" loop="-1" >
نظرات شما عزیزان: